الشيخ البهائي العاملي
88
كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )
حسرت ديدار بيروى تو خونابه فشاند چشمم * كارى بجز از گريه نداند چشمم 1200 ميترسم از آنكه حسرت ديدارت * در ديده بماند و نماند چشمم بوى عشق يكچند در اين مدرسهها گرديدم * از اهل كمال نكتهها پرسيدم يك مسئلهء كه بوى عشق آيد از آن * در عمر خود از مدرسى نشنيدم دين و دنيا ما با مى و مينا سر تقوى داريم * دنيا طلبيم و ميل عقبى داريم كى دنيى و دين به يكديگر جمع شوند * اينست كه نه دين و نه دنيا داريم قبله اسلام در خانه كعبه دل بدست آوردم * دل بردم و گبر و بتپرست آوردم زنار زمار سر زلفش بستم * در قبله اسلام شكست آوردم آصف سليمان هر چند كه رند كوچه و بازاريم * اى خواجه مپندار كه بيمقداريم سرى كه بآصف سليمان دادند * داريم ولى بهر كسى نسپاريم دل غم فرسا خو كرده بخلوت دل غم فرسايم * كوتاه شد از صحبت مردم پايم 1210 تا تنهايم هم نفسم ياد كسيست * چون هم نفسم كسى شود تنهايم ظاهر و باطن گفتيم مگر كه اوليائيم نهييم * يا صوفى صفهى صفائيم نهييم آراسته ظاهريم و باطن نه چنان * القصه چنان كه مينمائيم نهييم